محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2612
تاريخ الطبرى ( فارسي )
جان دادند . ابو خباب گويد : ايوب پيش على آمد و گفت : « اى امير مؤمنان زيد بن حصين را كشتم . » گفت : « به او چه گفتى و او با تو چه گفت ؟ » گفت : « با نيزه به سينه اش زدم كه از پشتش در آمد و گفتم : اى دشمن خدا به جهنم برو . » گفت : « خواهى ديد كه كداممان جهنمى هستيم . » گويد : على خاموش ماند . ابو جناب گويد : على به دو گفت : « او سزاوار جهنم است . » گويد : عايذ بن حمله تميمى بيامد و گفت : « اى امير مؤمنان ، كلاب را كشتم . » گفت : « خوب كردى ، تو بر حقى و باطل گويى را كشته اى . » گويد : هانى بن خطاب ارحبى و زياد بن خصفه بيامدند و درباره كشتن عبد الله بن وهب راسبى بگو مگو داشتند . على گفت : « چه كرديد ؟ » گفتند : « اى امير مؤمنان وقتى او را ديديم شناختيمش و پيشدستى كرديم و با نيزه هاى خودمان او را زديم . » على گفت : « اختلاف مكنيد ، هر دوتان كشتهايد . » گويد : جيش بن ربيعه ، ابو المعتمر كنانى به حرقوص بن زهير حمله برد و او را بكشت . عبد الله بن زحر خولانى به عبد الله بن شجره سلمى حمله برد و او را بكشت ، شريح بن ابى اوفى پاى ديوارى جاى گرفته بود و از رخنه اى كه بر ديوار بود مدتى از روز بجنگيد و سه تن از مردم همدان را بكشت و رجزى به اين مضمون مىخواند : « دخترك عبسى « كه ميان كسان خود « با نعمت و ناز به سر مىبرد